تبلیغات
عشق و تنهایی - خواب.......
عشق و تنهایی
خواب....... ...

شب به روی شیشه های تار

می نشست آرام چون خاکستری تب دار

باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هردم زیرورو می کرد

پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار

در میان کاج ها ،جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش می خزید آرام

گویی او در گور ظلمت

روح سرگردان خود را جست و جو می کرد

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم :ای خواب ای سر انگشت

کلید باغ های سبز

چشم هایت برکه های  تاریک ماهی های  آرامش

کولبارت را به روی کودک گریان من بگشا

و ببر با خود مرا

به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

 

 

 


|+| نوشته شده توسط تارا در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 و ساعت 08:38 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نوشته های پیشین
+ ظلمت..
+ تو کیستی!
+ به تو می اندیشم...
+ نشانی..
+ عاشق باران
+ حال من خوب است
+ آفتاب
+ دوست خواهم داشت
+ عشق
+ غم من
+ دلم گرفته..
+ تو می آیی
+ فراسوی مرزهای تنت
+ خدای من چه زیباست؟...
+ زندانی.....
صفحات :