تبلیغات
عشق و تنهایی - واژگون ...........
عشق و تنهایی
واژگون ........... ...

من واژگون ،من واژگون،من واژگون رقصیده ام

من بی سر و بی دست وپا در خاک و خون رقصیده ام

میلاد بی آغاز من هرگز نمی داند کسی

من پیر تاریخم که بر بام قرون رقصیده ام

فردای ناپیدای من پیداست در سیمای من

این سان که با فرداییان در خود کنون رقصیده ام

منظومه ای از آتشم ،آتشفشانی سرکشم

در کهکشانی بی نشان خورشید گون رقصیده ام

ای عاقلان !در عاشقی دیوانه می باید شدن

من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ام

پیراهن تن پاره کن  عریانی جان را ببین

من در جهان دیگری از خود برون رقصیده ام

با رقص من در آسمان ،رقصان تمام اختران

من بر بلندای زمان بنگر که چون رقصیده ام


|+| نوشته شده توسط تارا در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 و ساعت 07:42 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ساعت 08:09 ق.ظ

نوشته های پیشین
+ ظلمت..
+ تو کیستی!
+ به تو می اندیشم...
+ نشانی..
+ عاشق باران
+ حال من خوب است
+ آفتاب
+ دوست خواهم داشت
+ عشق
+ غم من
+ دلم گرفته..
+ تو می آیی
+ فراسوی مرزهای تنت
+ خدای من چه زیباست؟...
+ زندانی.....
صفحات :