تبلیغات
عشق و تنهایی - کابوس درد
عشق و تنهایی
کابوس درد ...

 

وقتی برای من

هم روزهای خوب

هم لحظه های ناب

افسانه می شوند!

گاهی ز فرط خستگی و رنج روزگار

افکار سوخته در ذهن غافلم

پروانه می شوند!

کاین آفریدگار

باید تمام سختی ودرد زمانه را

بر شانه های خسته ی  من

ساده می نهاد!؟

این حقیقت است

حتی لبان خنده فقط یک دقیقه هم

بر سرزمین خشک لبم

بوسه ای نداد!

این ابرهای تیره پر از اشک می شدند

گر نور ماهتاب دمی چهره می نمود!!

هی پیش و پس زدم

این سرنوشت را

از هر طرف که خواندمش افسوس باز هم

کابوس "درد"بود


|+| نوشته شده توسط تارا در چهارشنبه 7 دی 1390 و ساعت 04:39 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نوشته های پیشین
+ ظلمت..
+ تو کیستی!
+ به تو می اندیشم...
+ نشانی..
+ عاشق باران
+ حال من خوب است
+ آفتاب
+ دوست خواهم داشت
+ عشق
+ غم من
+ دلم گرفته..
+ تو می آیی
+ فراسوی مرزهای تنت
+ خدای من چه زیباست؟...
+ زندانی.....
صفحات :