تبلیغات
عشق و تنهایی - اوج...
عشق و تنهایی
اوج... ...

باران، قصیده واری،

- غمناك -

آغاز كرده بود.

***

می خواند و باز می خواند،

بغض هزار ساله ی درونش را

انگار می گشود

اندوه زاست زاری خاموش!

ناگفتنی است...

این همه غم؟!

ناشنیدنی است!

***

پرسیدم این نوای حزین در عزای كیست؟

گفتند: اگر تو نیز،

از اوج بنگری

خواهی هزار بار از اوج تلخ تر گریست!

*****
|+| نوشته شده توسط تارا در شنبه 3 دی 1390 و ساعت 10:33 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نوشته های پیشین
+ ظلمت..
+ تو کیستی!
+ به تو می اندیشم...
+ نشانی..
+ عاشق باران
+ حال من خوب است
+ آفتاب
+ دوست خواهم داشت
+ عشق
+ غم من
+ دلم گرفته..
+ تو می آیی
+ فراسوی مرزهای تنت
+ خدای من چه زیباست؟...
+ زندانی.....
صفحات :