تبلیغات
عشق و تنهایی
عشق و تنهایی
فراسوی مرزهای تنت ...

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم

.
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده؛ روشنی و شراب را


آسمان بلند و کمان گشاده پل


پرنده ها و قوس و قزح را به من بده و راه آخرین را در پرده ای که می زنی مکرر کن

.
در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می دارم

.
که در آن دور دست بعید؛ که رسالت اندامها پایان می پذیرد


وشعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی فرو مینشیند


و هر معنا قالب لفظ را وامیگذارد


چنان چون روحی که جسد را در پایان سفر؛

تا به هجوم کرکسهای پایانش وانهد

......
در فراسو های عشق


تو را دوست میدارم

.....

در فراسوهای پرده و رنگ

 در فراسوی پیکر هایمان

با من وعده ی دیداری بده ...
با من وعده ی دیداری بده ...


|+| نوشته شده توسط تارا در دوشنبه 9 مرداد 1391 و ساعت 07:43 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در شنبه 28 مرداد 1391 ساعت 04:48 ب.ظ

ظلمت.. ...

 

ما در ظلمت ایم

بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت

ما تنهائیم

چرا که هرگز کسی ما را به جانب خود نخواند

عشق های معصوم ، بی کار و بی انگیزه اند

و دوست داشتن

از سفرهای دراز تهی دست باز می گردد.

دیگر

امید درودی نیست ...

امید نوازشی نیست ...


|+| نوشته شده توسط تارا در شنبه 28 مرداد 1391 و ساعت 04:52 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 14 آذر 1392 ساعت 07:47 ب.ظ

تو کیستی! ...

 

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق، سرگشته ، روی گردابم!

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟

تو را از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن شیرین نگاه، آه!

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!

کدام نشإه دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند

به رقص می آیند

سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو:


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط تارا در شنبه 28 مرداد 1391 و ساعت 04:04 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 14 آذر 1392 ساعت 07:49 ب.ظ

به تو می اندیشم... ...


به تو می اندیشم!
ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم!
همه وقت،همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را تنها تو بدان،
تو بیا! توبمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان!
توبمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقیست!
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!


|+| نوشته شده توسط تارا در شنبه 28 مرداد 1391 و ساعت 03:51 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در شنبه 28 مرداد 1391 ساعت 04:17 ب.ظ

نشانی.. ...

 

حالا بیا برویم

برویم پای هر پنجره

روی هر دیوار و بر سنگ هر دامنه

خطی از خواب دوستت دارم تنهایی را

برای مردمان ساده بنویسیم

مردمان ساده بی نصیب من

هوای تازه می خواهند

ترانه روشن , تبسم بی سبب

و اندکی حقیقت نزدیک به زندگی

یادت هست

گفتی نشانی میهن من همین گندم سبز

همین گهواره بنفش

همین بوسه مایل به طعم ترانه است

من به خانه برمی گردم

هنوز هم یک دیدار ساده می تواند

سر آغاز پرسه ای غریب

در کوچه باغ باران باشد

 


|+| نوشته شده توسط تارا در یکشنبه 22 مرداد 1391 و ساعت 04:53 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 14 آذر 1392 ساعت 07:56 ب.ظ

عاشق باران ...

 

 

 

 

 

عاشق باران که باشی

در اضطراب شب - به دنبال آغوش امنی می گردی

تا تن نازک تب زده ات را بسپاری به تنش

تا فراموش کنی

منتظر می مانی 

عاشق باران که باشی

بر نگاه بی کلام پنجره - چشم می دوزی

شعر می خوانی


|+| نوشته شده توسط تارا در یکشنبه 22 مرداد 1391 و ساعت 04:53 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 14 آذر 1392 ساعت 08:00 ب.ظ

حال من خوب است ...

 

 


" حــــال مـــن خـــــــوب اســت "

بــزرگ شـــده ام ...

دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم ...!

آمـوختــه ام

که این فـــاصــله ی کوتـــاه بین لبخند و اشک

نامش " زندگیست "

آمــوختــه ام

که دیگــر دلم برای " نبــودنـت " تنگ نشــــود

راســــــتی

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز

خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام ...!

" حــــال مـــن خـــــــوب اســت "

خــــــوبِ خــــوب ...


|+| نوشته شده توسط تارا در یکشنبه 22 مرداد 1391 و ساعت 04:33 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 14 آذر 1392 ساعت 08:05 ب.ظ

آفتاب ...

1110 تصاویر عاشقانه بسیار زیبا

 

من روز خویش را با آفتاب روی تو ،

 کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم

من با تو می نویسم و می خوانم

 

من با تو راه می روم و حرف میزنم

 

وز شوق این محال که دستم به دست توست

 

من جای راه رفتن پرواز می کنم

 

آن لحظه که مات در انزوای خویش خاموش می نشینم

 

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم

 

گاهی میان مردم ، در ازدحام شهر

 

غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم

 

 


|+| نوشته شده توسط تارا در یکشنبه 22 مرداد 1391 و ساعت 04:24 ب.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در شنبه 30 آذر 1392 ساعت 12:16 ب.ظ

دوست خواهم داشت ...

 

 


خواهم آمد سر هر دیواری ،

 

میخكی خواهم كاشت.


پای هر پنجره ای ،

 

 شعری خواهم خواند.


هر كلاغی را ،

 

كاجی خواهم داد.


مار را خواهم گفت : چه شكوهی دارد غوك !
آشتی خواهم داد .
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت


|+| نوشته شده توسط تارا در دوشنبه 9 مرداد 1391 و ساعت 10:57 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

عشق ...

 

 

 

-چقدر هم تنها

-خیال میکنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستی.
-
دچار یعنی
-
عاشق
-
وفکر کن که چه تنهاست
اگه که ماهی کوچک,دچار آبی دریای بیکران باشد.

...................
......................

و عشق

صدای فاصله ها
صدای فاصله هایی که
-
غرق ابهامند.

-نه,

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر,
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
و او وثانیه ها می روند آن طرف روز.
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.


|+| نوشته شده توسط تارا در دوشنبه 9 مرداد 1391 و ساعت 10:27 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در دوشنبه 9 مرداد 1391 ساعت 10:54 ق.ظ

غم من ...

 

 

شب سردی است، و من افسرده

 

راه دوری است، و پایی خسته

 

تیرگی هست و چراغی مرده

 

می كنم، تنها، از جاده عبور

 

دور ماندند زمن آدم ها

 

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها

 

فكر تاریكی و این ویرانی

 

بی خبر آمد تا با دل من

 

قصه ها ساز كند پنهانی

 

نیست رنگی كه بگوید با من

 

اندكی صبر، سحر نزدیك است...

 

هر دم این بانگ برآرم از دل

 

وای، این شب چقدر تاریك است...؟

 

خنده ای كو كه به دل انگیزم...؟

 

قطره ای كو كه به دریا ریزم...؟

 

صخره ای كو كه بدان آویزم...؟

 

مثل این است كه شب نمناك است.

 

دیگران را هم غم هست به دل،

 

غم من، لیك، غمی غمناك است...



 


|+| نوشته شده توسط تارا در دوشنبه 9 مرداد 1391 و ساعت 10:22 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در شنبه 30 آذر 1392 ساعت 12:24 ب.ظ

دلم گرفته.. ...

 

آپلود عکس رایگان و دائمی آپ سیتی

 

دلم گرفته


دلم عجیب گرفته است


و هیچ چیز،


نه این دقایق خوشبو

 که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،


نه این صداقت حرفی،

 که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست


نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند


و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

 

شنیده خواهد شد

 


|+| نوشته شده توسط تارا در دوشنبه 9 مرداد 1391 و ساعت 10:11 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در شنبه 30 آذر 1392 ساعت 12:27 ب.ظ

تو می آیی ...

 

 

احساس خوبی دارم

همه چیز درست می شود

تو خواهی امد

دهان تاریک باد را خواهی دوخت

امدن تو

یعنی پایان رنج ها و تیره روزی ها

امدن تو

یعنی اغاز روزی نو

بلافاصله پس از غروب

از وقتی نوشته ای می ایی

هواپیماها

در قلب من فرود می آیند


|+| نوشته شده توسط تارا در دوشنبه 9 مرداد 1391 و ساعت 08:32 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در شنبه 30 آذر 1392 ساعت 12:32 ب.ظ

خدای من چه زیباست؟... ...

دیوارهای خالی اتاقم را
از تصویرهای خیالی او پر می کنم

خدای من زیباست
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
که پشت هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم

من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام

و نه
لای بقچه پیچ سجاده
رهایش

او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت

حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است


|+| نوشته شده توسط تارا در سه شنبه 13 تیر 1391 و ساعت 08:03 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در چهارشنبه 14 تیر 1391 ساعت 08:18 ق.ظ

زندانی..... ...

دل وحشت زده در سینه من می‌لرزید

            دست من ضربه به دیوار زندان كوبید

                                آی همسایه زندانی من

                                         ضربه‌ی دست مرا پاسخ گوی

                ضربه دست مرا پاسخ نیست

 

تا به كی باید تنها تنها

    وندر این زندان زیست

        ضربه هر چند به دیوار فرو كوبیدم

                                    پاسخی نشنیدم

 

سال ها رفت كه من

    كرده‌ام با غم تنهایی خو

        دیگر از پاسخ خود نومیدم

 

راستی هان

    چه صدایی آمد؟

        ضربه‌ای كوفت به دیواره زندان، دستی؟

                    ضربه می‌كوبد همسایه زندانی من

        پاسخی می‌جوید

                    دیده را می‌بندم

                            در دل از وحشت تنهایی او می‌خندم !!

 


|+| نوشته شده توسط تارا در سه شنبه 13 تیر 1391 و ساعت 07:54 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

نوشته های پیشین
+ ظلمت..
+ تو کیستی!
+ به تو می اندیشم...
+ نشانی..
+ عاشق باران
+ حال من خوب است
+ آفتاب
+ دوست خواهم داشت
+ عشق
+ غم من
+ دلم گرفته..
+ تو می آیی
+ فراسوی مرزهای تنت
+ خدای من چه زیباست؟...
+ زندانی.....
صفحات :
1 2 3 4 5